۲۴ اسفند ۱۴۰۳

هیچ‌وقت برای یادگیری یوگا دیر نیست

"این فقط یک ورزش نبود، یک شعر بود!" او می‌گوید: "دقیقاً همان مکملی بود که برای مدیتیشنم به دنبال آن بودم—تمرکزی عمیق و آگاهی کامل در حرکت!"

Michael Fox in Namaste and Meditation

هیچ‌وقت برای یادگیری یوگا دیر نیست

 

وقتی یک تصادف، مایکل فاکس را با دردی مزمن مواجه کرد، او ابتدا به مدیتیشن و در نهایت در ۵۸ سالگی به یوگای آشتانگا روی آورد تا آرامش جسمی و روحی بیابد.  

 

در سال ۱۹۷۸، مایکل فاکس که آن زمان ۲۱سال داشت، هنگام خدمت در آلمان، به‌ طور تصادفی از یک تابلوی توقف عبور کرد و مستقیم با یک کامیون زباله دو تنی برخورد کرد. وقتی به هوش آمد، خود را در بیمارستان با شکستگی جمجمه و خرد شدن کشکک زانو یافت—آغازی بر تغییرات عمیق در زندگی‌اش.  

 

مایکل سرانجام بهبود یافت، اما درد مزمن و جانکاه عصبی در زانوی چپش هرگز او را رها نکرد. پزشکان به او توصیه کردند که به زادگاهش،اتاوا در کانادا، بازگردد و چندین عمل جراحی، از جمله **پاتلکتومی** (برداشتن کامل کشکک زانو) را انجام دهد. در ابتدا، فعال ماندن به کنترل درد کمک کرد، اما با گذشت زمان، اوضاع بدتر شد. ناراحتی مداوم، روابط دوستانه و ازدواجش را تحت تأثیر قرار داد و حتی اعتماد او به پزشکان و باورش به نیروی الهی را نیز متزلزل کرد.  

 

**"درد، یک کنترل‌کننده عالی برایاحساسات است."** او این جمله را با لحنی آرام و لبخندی کمرنگ بیان می‌کند. حتیکوچک‌ترین تغییرات دما—مثلاً عبور از راهروی مواد غذایی یخ‌زده در فروشگاه—او را عذابمی‌داد. شب‌ها، زمانی که درد خواب را از او می‌ربود، در راهروهای خالی محل خدمت سابقشپرسه می‌زد تا زمان را بگذراند. پزشکان برایش داروهای ضدافسردگی تجویز کردند، اما تأثیرینداشت. او برای مقابله با درد، به الکل پناه برد.

 

در نهایت، پزشکش **مدیتیشن** را به عنوانآخرین راه‌حل توصیه کرد. مایکل قبلاً درباره آن شنیده بود، اما در دهه ۸۰، مدیتیشنهنوز چندان رایج نبود.  

 

**"یک جور خرافات به نظر می‌آمد."**او به یاد می‌آورد که به خودش می‌گفت: *"شاید یک راهب در تبت بتواند مدیتیشن کند،اما در آمریکای شمالی؟"*  

 

اما درماندگی او را وادار کرد که فرصتیبه این روش بدهد. او از مطب پزشک با یک نوار کاست در دست خارج شد. همان لحظه که رویصندلی راحتی‌اش نشست، سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست، صدای آرامش‌بخش **سیلویلملین**، معلم مدیتیشن، در گوش‌هایش پیچید.

 

دستورالعمل‌ها واضح و دلگرم‌کننده بودند.تنفسش به‌طور طبیعی کند و عمیق شد. افکارش آرام گرفتند و متمرکز شدند. در طول **۱۲دقیقه**، تکنیک‌های **آتوژنیک، آرام‌سازی تنش، و ریلکسیشن پیش‌رونده فعال** او را بهدنیایی جدید بردند—دنیایی که در آن ذهنش دیگر با بدنش در جنگ نبود و نیازی به فراراز افکارش نداشت.  

 

**مدیتیشن جواب داده بود.**

 

نگاهی به گذشته: نجاتی که مدیتیشن به ارمغان آورد  

 

مایکل، با نگاه به گذشته، نوار مدیتیشن**لملین** را نجات‌بخش زندگی‌اش می‌داند. این تمرین، او را متحول کرد—نه‌تنها به اوآموخت که چگونه درد زانویش را مدیریت کند، بلکه او را از طغیان‌های خشم، ترس و بیزاریاز خود که سال‌ها گریبانش را گرفته بودند، رها ساخت.  

 

چند سال بعد، پس از انجام **جراحی تعویضکامل زانو**، دخترانش او را تشویق کردند که در کلاس‌های یوگا یک استودیوی محلی شرکتکند. این تمرین به نظر می‌رسید که مکملی عالی برای مدیتیشن او باشد. مایکل، کلاس‌هارا به‌صورت روزانه آغاز کرد، اما احساس می‌کرد چیزی کم است.  

 

"کلاس‌ها کاملاً سکولار بودند."او می‌گوید: "در آن‌ها جایی برای معنویت نبود—نه سرودی، نه مدیتیشنی، نه یاماو نه نیاما."

 

سه سال بعد، از طریق یکی از دوستان فیس‌بوکی‌اشبا روش **آشتانگا** آشنا شد و در ۵۸ سالگی بلافاصله شیفته‌ی آن شد. تأکید این روش بر**هشت اندام یوگا** که پاتانجلی معرفی کرده بود، او را مجذوب خود کرد. همچنین، **پارامپارا**یا انتقال دانش از معلم به شاگرد برایش جذاب بود.

 

"این فقط یک ورزش نبود، یک شعر بود!"او می‌گوید: "دقیقاً همان مکملی بود که برای مدیتیشنم به دنبال آن بودم—تمرکزی عمیق و آگاهی کامل در حرکت!"

 

دیدار با شاراث جوئیس و تجربه‌ای جدید

 

در ماه می، مایکل که اکنون ۶۱ سال دارد،برای اولین بار **شاراث جوئیس**، نوه‌ی **پاتابی جوئیس** و وارث کنونی مکتب آشتانگا را ملاقات کرد. سال‌ها بود که از طریق جستجوهای گوگل و شنیده‌ها درباره‌ی شاراث و این سنت آموخته بود، اما شرکت در تور سه‌ شهری او در آمریکا و حضور در شش کلاس سری اولیه در نیویورک، تجربه‌ای کاملاً جدید بود.

 

فضای سالن ورزشی YMCAدر محله چایناتاون، مملو از انرژی بود. شاگردان و اساتیدی از سراسر جهان برای یک هدف مشترک آنجا جمع شده بودند: **تمرین با جامعه‌ی خود و آموختن از استادشان.**  

 

"وقتی کلاس‌های سطح پیشرفته را تماشامی‌کردم، عمق تعهد و اخلاص آن‌ها کاملاً مشهود بود."

 

مایکل که نسبتاً تازه‌کار بود، وارد جامعه‌ایشد که بسیاری از اعضایش دهه‌ها تمرین کرده بودند. اما او با خنده می‌گوید که تنها**با ذهنیتی ساده وارد شد—اینکه تمام تلاشش را بکند.**  

 

تمرکزم را حفظ کردم. در لحظه ماندم و فقطبر سه اصل کلیدی تمرین تمرکز کردم: نفس، باندها، دریشتی. اگر چیزی حواسم را پرت می‌کرد،به گانش فکر می‌کردم و ادامه می‌دادم.

 

چالش‌های آشتانگا و درس‌هایی از سختی‌ها

 

مایکل دیرتر از بسیاری به آشتانگا روی آورد،اما **تواضع، اخلاص و تعهدش به تمرین مسری است.** جامعه‌ی آشتانگا او را با آغوش باز پذیرفت، اما خودش به خوبی می‌داند که این مسیر همیشه آسان نیست.  

 

"آشتانگا حمایت‌کننده بوده، اما بدون چالش نیست." او توضیح می‌دهد: "وقتی درد مزمن بازمی‌گردد (که اغلب هم این اتفاق می‌افتد)، متوجه می‌شوم که باید روی مت بیایم، نفس بکشم و سرود احترام به استاد را بخوانم.

 

**"سختی‌ها به من درس‌های بزرگی آموخته‌اند."**

 

 

برای شرکت در جلسه اول کلاس یوگا در استودیو شانتی با ما در تماس باشید.

شما میتوانید از طریق پر کردن فرم یا تماس تلفنی با ما در ارتباط باشید.

جدید ترین بلاگ ها